سيد صادق سجادى
410
تاريخ برمكيان ( فارسى )
دل با تو صاف كردم و دختر خود عاليهنام را به حبالهء پسرت دادم و بدين مضمون فرمان نوشتند ؛ و نيز فرمود كه متضمّن اداى ديونت گشتم و دو هزار دينار در وجه خرج عروسى پسرت ارزانى داشتم . بعد از آن خليفه بيرون آمد و لوا بر پسر عبد الملك باز داشت و دختر خليفه با آن مبلغ بار « 1 » كرده خود با جميع اكابر و اعيان دار الخلافه به خانهء عبد الملك رفتند . اسحق گويد من فرصتى يافته خود را به جعفر رسانيدم و از حقيقت حال رضاى خليفه استفسار نمودم . گفت چون صباح به خدمت خليفه رفتم ، كيفيت مجلس را من اولّه الى آخره معروض داشتم . گفت آنچه تو گفتهاى چنان است و از آن . . . « 2 » نيست . مجملا عقل از قبول اين حكايت امتناع دارد و ليكن شهرتى تمام دارد و اكثر مورخين چنين نقل نمودهاند . بعد از آن عبد الملك هاشمى به جعفر برمكى گفته باشد « 3 » كه چهارم اقطاع رقّه بايد كه پسر مرا بدهند كه در خور آن هست . چون جعفر ملتمسات او بشنيد خواست تا مبلغى مال از خاصهء خود پيش عبد الملك آرد . حشمت او مانع آمد . چه او از آن بزرگتر بود كه جعفر و امثال او ، او را صله و انعام دهند . چون ايثار خاص نتوانست كرد ، به تواضع و لينت گذرانيد و ايالت مملكت مصر به پسر او ارزانى داشت . حكايت [ 18 ] على بن حسين بن داود از يحيى بن خاقان ، و يحيى بن خاقان از حسن بن سهل كه وزير مأمون خليفه و از شاگردان آل برمك بود روايت مىكند كه روزى هارون الرشيد يحيى برمكى [ را ] بر جهت مهمّى به تعجيل طلب كرد . به وقت سوار شدن حجّاب گفتند كه جمعى از دانشمندان به در ايستادهاند . يحيى گفت كه من به تعجيل مىروم و فرصت وارسيدن به احوال ايشان را ندارم . ايشان را درآريد و بگوئيد كه . . . « 4 » بكنند و زود باز گردند و فردا پگاه حاضر شوند و منتظر انجاح حاجت و ملتمسات خود باشند . چون حاجتمندان درآمدند ، يكى از ايشان احمد بن ابى خالد احول « 5 » [ بود ] كه دبير مهدى بود و
--> ( 1 ) . متن : باز . ( 2 ) . كلمهاى در اينجا خوانده نشد . اساس ، ك ندارند . ( 3 ) . در متن چنين است . ( 4 ) . در متن اسلام . اساس ، ك ندارند . ( 5 ) . متن : احوال . تصحيح از ك .